برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
امروز فهمیدم برای اینکه برای یه سری از ادما عزیز بشم باید فاصله بگیرم
از دنیاشون دور بشم
وقتی کمبودمو حس کردن تازه میان پیشم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
یادم باشه وقتی فرهاد بزرگ شد دلتنگی مو از زنش نپرسم انقدر جرات داشته باشم زنگ بزنم از خودش بپرسم در چه حالی
والا به من چه
ای بابا از محمد رضا خبر دارید؟ وا مگه مسافرته اینجاست دیگه یه زنگ بهش بزن حالشو بپرس
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
همیشه از اینکه منو با کسی مقایسه کنن متنفر بودم و هستم
اینکه مهمترین ادم زندگیم منو با یه ادم پیزوری که خودشم همیشه مسخره ش میکرده مقایسه میکنه
قطعا به وقت ۲۱و۲۶ دقیقه شب دهم ابان نود و هشت میخوام بمیرم
تو حالی ام که هیچ زیبایی به چشمم نمیاد
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
به وقت ساعت ۱۹و۳۴ دقیقه روی مبل لم داده م فرهاد با لباس بیرون خواب و محمدرضا هم خواب
دیروز رو تا شب کلا سرکار بوده
امروز از ۵تا۱۱ کوه بعد غذا خورده و منو رسونده تولد اونم با عجله و خوابیده
من و فرهاد با مینا و شوهرش اومدیم
ساعت نزدیک ۸ شبه و هنوز خوابه تو این غروب جمعه کوفتی
و من غربت زده ام تو شهرم تو خونه م حس میکنم غریبترین جای این کره خاکیم
خدایا مثل همیشه کمکم کن
خدایا خودت میدونی چی میگم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی
به وقت ۱۹ دقیقه گذشته از روز ۱۲ آذر ۹۸ میخوام برم حموم خونه ی مادرشوهرم از سفر اومدیم و ترسیدم خونه سرد باشه نرفتیم خونه
شب رو همینجا روز میکنیم و فردا با محمد رضا چندجا کار داریم
خداروشکر فردا وقت برای استراحت دارم
الان خسته ترینم امیدوارم بهتر بشم
برچسب:
نویسنده: نیکان شجاعی